گنجور

 
طالب آملی

بحکم شاه نورالدین جانگیر

که هرلب نذر او دارد دعائی

بعیش آباد کابل یافت تعمیر

همایون منزلی، عالی بنائی

از اینسو قلعهٔ پولاد بستی

ولی ز آنسوی باغ دلگشائی

کبوتر وار بر هر شاخ برجش

نشیمن کرد بال افشان همائی

نیاید عقل بیرون از حصارش

بقدر نقطهٔ موهوم جائی

چو خشت و خاک او مشکل که در دهر

بود آئینه ای و توتیائی

دهان کنگره بر قصر افلاک

نموده خندهٔ دندان نمائی

در او باغی که بیماران غم را

نباشد چون هوای او دعائی

ز فیض سازگاری لعل گردد

نسیمش گر وزد بر کهربائی

بصحنش بیخته دست تراکت

بصد پرویزن مسکین هوائی

گلش در انتظار مقدم شاه

ز جا جسته بهر آواز پائی

نه برسر شاخ برهر برگ سبزی

نشسته بلبل دستان سرائی

در او هر گل که رو بنموده بر شاخ

ز دیگر گل گرفته رو نمائی

زسنبل آب در جو گشته خوشبوی

تو گوئی شسته دست مشکسائی

ز هر چاک لباس غنچه بر باد

عبیر افشان نسیم جانفزائی

چو در نگین نکتهٔ موزون که ریزد

ز گلبرگ لب نازک ادائی

بهار از گلشنش فصل خزان نیز

نکرده نقل آبی و هوائی

چو عاشق مسکنی کز شوقساید

ز اهمال سفر پائی بپائی

چو نرگس چشم در راه جهاندار

نشسته هر گلی و هر گیائی

نشیمن کرده بر هر شاخ سروی

خروشان قمری صوفی نوائی

بگوش خرقه پوش گل بصد ذکر

رسانیده نوای آشنائی

ز هر گل در شکفتن گشته ظاهر

چو بانگ بوسه روحانی صدائی

نکرده بی شهنشه سیر آن باغ

مگر گاهی شمالی یا صبائی

سخن کوته درآن شهر طرب خیز

مهیا گشته خوش دلکش بنائی

نه چون کابل بعالم هست شهری

نه زینسان قلعه در آفاق جائی

مبارک بر جهانداری که مثلش

نبودست و نباشد پادشائی

بمدحش همچو (طالب) درفشان باد

زبان دهر گردد در ثنائی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی