گنجور

 
طالب آملی

بلبل مستم که آهنگ فغان گم کرده‌ام

صد نوا دارم بلب اما زبان گم کرده‌ام

گرچه گلخن جای بلبل نیست معذورم بدار

کآنچنان مستم که راه گلستان گم کرده‌ام

طوطی خوش لهجه‌ام خاموشیم از حیرتست

صد زبان دارم ولی راه زبان گم کرده‌ام

نقد بی نام و نشانی، مایهٔ آسودگیست

باعثی دارد که چون عنقا نشان گم کرده‌ام

زیر هر برگی تماشائیست در گلزار من

در چنین فصلی کلید گلستان گم کرده‌ام

می‌کشد ذوق گرفتاری دلم را سوی دام

تا نه پنداری که مستم آشیان گم کرده‌ام

دل نمی‌بینم درون سینه زان در حیرتم

چون کنم آئینه در آئینه دان گم کرده‌ام

نقد فرصت در کف دستست یاران را تمام

من همین گم کرده‌ام آن نگه را یکان گم کرده‌ام

ما و زاهد هردو گرم جستن یک گوهریم

او همان گم کرده و من هم همان گم کرده‌ام

تامگر گردد همای عشق را روزی نصیب

لذت مغز غمش در استخوان گم کرده‌ام

بر شعور من کجا ماند کسی را اعتبار

من که از مستی یقین را در گمان گم کرده‌ام

تا مگر از گلشن طالع گلی چینم بسهو

دست خود در آستین باغبان گم کرده‌ام

در سراغ یارم از آیندگان هر دیار

یوسفی گوئی که در هر کاروان گم کرده‌ام

عاشق دیوان «طالب» در جهان از هر کنار

آنقدر دیدم که خود را از میان گم کرده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی