گنجور

 
طالب آملی

نه مرد مذهبم، نه مردِ ملت، وادئی دارم

حریف دیگرم، زین قیدها، آزادئی دارم

نه بینی عکس در آئینه‌ام از هیچ آئینی

دو عالم وادئی دارند و من خود وادئی دارم

بمن کوه غمش گو بیستونی می‌نما من هم

زراه خویش بر کف تیشهٔ فرهادئی دارم

مبادا، رم کند ای هوش نزدیکم میایکدم

که صیدی در نظر آورده‌ام صیادئی دارم

کنی شرح خرابیهای خود ای دل گمانت این

که من از اهل این عالم نیم آبادئی دارم

زدیگر عاشقان این امتیازم بس که از هر غم

غمی دارند این نازک دلان من شادئی دارم

مکن گو خضر با من در طریقت همرهی «طالب»

که من چون شوق در راه محبت هادئی دارم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی