گنجور

 
طالب آملی

دردماغ جان چو از زلف توبو می‌پیچدم

دل ز عنبر کردن و از مشک رو می‌پیچدم

چون سواد سنبل زلف تو می‌بینم بخواب

صدهزاران مار مشکین بر گلو می‌پیچدم

چون بخاطر میرسانم مار پیچ زلف یار

رگ برگ میتابد از غم مو بمو می‌پیچدم

چون در آن آشفته سنبل میکنم «طالب» نگاه

دود سودا در دماغ آرزو می‌پیچدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی