گنجور

 
طالب آملی

بدم گرمخانه می‌سوزم

بنفس آشیانه می‌سوزم

ز آتش خویش خلق را بکنار

کرده خو در در میانه می‌سوزم

هدف از من بزخم جان نبرد

تیر آهم نشانه می‌سوزم

دام جان می‌کنیم و در پی غدر

خان و مان بهانه می‌سوزم

بسکه ز آتش توانگرم چو جحیم

داغ مستغنیانه می‌سوزم

بسکه چون «طالب» آتشین نفسم

بر لب دل ترانه می‌سوزم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی