گنجور

 
طالب آملی

باز امشب همچو شمع از پای تا سر آتشیم

ظاهر و باطن چو معشوق سمندر آتشیم

خواه گریان خواه سوزان سوز و ساز

همچو خون عاشقان، خشک آتش و بر آتشیم

حال ما تا از درون دل چسان باشد که ما

از برون پوست چون تفتیده مجمر آتشیم

دامن از ماتر شود اما نسوزد زانکه ما

در سبو آبیم و در گرداب ساغر آتشیم

جوهر یاقوت، نیمی آب، نیمی آتش است

ما چو مرجان سرشک خود سراسر آتشیم

ما بمعنی بال سیمرغیم و گردون زال زر

او ز ما دایم براحت ما از او در آتشیم

ایمن از ما باش «طالب» گاه غیبت زانکه ما

در قفا برگ گلیم و در برابر آتشیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی