گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
عطار

رفتم که بنای عمر نامحکم بود

وین تیره سرای، سخت نامحرم بود

پندار که سوزنی ز عیسی گم گشت

و انگار که ارزنی ز دنیا کم بود

طالب آملی

قاضی که بریش مبرز مردم بود

باجمله خران دهردم بردم بود

هر جادید کلوخ استنجابی

چون شانه بزیر ریش قاضی گم بود

واعظ قزوینی

گر باده غم نصیب ما زین خم بود

در خنده بیباکی ما غم گم بود

ممنون عطای کس نگشتیم، جز این

کاین خنده ما ز کیسه مردم بود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه