گنجور

 
طالب آملی

ز هی سرفرازی که در رتبه زیبد

کمین چاکران ترا تاج داری

چو با جیش نصرت کنی عزم جولان

کند نه فلک موکبت را غباری

بخال و خط کلک مشکین سوادت

تفاخر کنند آهوان تتاری

بدروازهٔ باغ خلقت که از وی

گلستان جنت برد شرمساری

ز گلبرگ هر صبح کشکول بر کف

بدریوزه آید نسیم بهاری

زبان را تقاضای انشای مدحت

جبلی است چون طفل را شیرخواری

روان آب مهر تو در جوی دلها

چو جریان خون متصل در مجاری

بدریای ژرف کمال تو نازم

که نبود کناریش خوبی کناری

بکلک تو ماندگر از نوک مژگان

زند عنبرش ژاله ابر بهاری

به‌پیش ضمیرت چو رخسار زنگی

درخشنده آئینهٔ صبح تاری

بدار العیار دیار کمالت

زر دهدهی شهره در کم عیاری

بگلزار اگر نقش پای تو ماند

لب گل نیاساید از بوسه کاری

بهنجار بزمت کند مار موری

بمیدان رزمت کند مور ماری

کند عزم غارت حسود توچو ناتک

به خشخاش زار اوفتد کوکناری

بصحرای عدل از جفای تردد

پی راحت روبهٔ زینهاری

دوانند چون آب رهوار هرسو

جنیبت کشان تو شیر سواری

جهان صاحبا گفتگو نیست برلب

سزدگر دمی گوش زی بنده داری

ظریفانه عرضی است دارد شنیدن

کند گر دماغ خداوند یاری

دوصفند اهل طبیعت که هریک

ندارند با هم سر سازگاری

یکی را فرومایگی کرده شاعر

یکی را بزرگی و عالی تباری

یکی اضطراریست انشاء نظمش

یکی راست شغل سخن اختیاری

یکی را علو طبیعت بجائی

که دزدد سر از سایهٔ تاجداری

یکی آنچنان پست فطرت که بالد

بخود از خطاب فصاحت شعاری

یکی راست شهد سخن ناگوارا

یکی راست در غایت خوشگواری

یکی میرد از شادی نیم تحسین

یکی در نظر نایدش جان نثاری

یکی را طمع گشته هادی این ره

یکی را جوانی و هنگامه داری

گدا شاعر و میرزا شاعری هست

ندانم مرا برچه هنجار داری

من از شاعری شکر لله که دارم

به تخت بلند تو امیدواری

که گر دهر یکدانه یاقوت گردد

درو بینم از چشم بی اعتباری

بگلزار معنی هزار فصیحم

بمنصب چه شه نیستم گر هزاری

بهر علم علامهٔ روزگارم

ولی از رسوم جهان سخت عاری

ز آزادگانم تعلق ندانم

مرا نیست با اهل این شیوه کاری

ز پیوند آزادگی نگسلم دل

که همزاد عهد منست استواری

باین جان آزاده بی هیچ جرمی

چه خواری که دیدم چه بی اعتباری

دراین خواری ایکاش میمردم آری

جوانمرد را مرگ بهتر زخواری

دلی دارم از رنج این غصه دربر

بسی ناتوان تر ز چشم خماری

تب غیرتم در عرق دارد آری

بلائیست در آدمی جزو ناری

دو زهراست در ساغرم هردو قاتل

دو زخمست بر سینه‌ام هردو کاری

یکی آنکه بی‌خواهش نفس و کوشش

برویم شکفت این گل شرمساری

دگر آنکه شد رنج یاری که با من

زدی مو بمویش دم دوستداری

زهی روی سخت من سست پیمان

که من بعد زو با شدم چشم یاری

نیم ز اهل دیوان بدفتر چکارم

مرا شاعری زیبد و میگساری

نچسبد بر اهل سخن شغل دنیا

چو بر پیر میخانه پرهیزکاری

بمن خدمت مدح فرمودن اولی

که بس عاشقم بر جواهر نثاری

ز شاعر سخن سنجی آید نه خدمت

که بلبل نوازن بودنی شکاری

خصوصاً چو من شاعری کز تجرد

بروحانیان زیبدم همقطاری

چون من لب گشایم ز برج فصاحت

زبانها شود در دهانها حصاری

همی خرده بر جوهر فرد گیرد

قلم در کفم چون کند خرده کاری

تمام آتشم لیک بس خاکسارم

که دیدست آتش بدین خاکساری

زجا درنیایم بهر شعله چون خس

که می‌چربدم صبر بر بیقراری

تحمل کنم صد جفای چنین را

بمن باد ارزانی این بردباری

سخن بانگ جغدست و ویران اویم

عجب نبود از بانگ جغدان بساری

بدین شعله طبعی و آتش مزاجی

مرا خواهم از خاکساران شماری

ز ابنای دوران ترا دارم و بس

چه آبی چه خاکی چه نوری چه ناری

ثنای تو خوانم پس از حمد یزدان

دعای تو گویم پس از شکر باری

منت بندهٔ داغدار قدیمم

بخادم کنون مهر خود می‌سپاری

چو مهر تو دارم چه حاجت بمهرم

مرا مهر داری به از مهر داری

حق اینست اما ز جرمی که رفته

همه انفعالم همه شرمساری

یقین کز عرق محو گردد جبینم

گناه مرا گر بروی من آری

همین خجلتم دور دارد ز خدمت

چو ابلیس مجرم ز درگاه باری

وگرنی همان طالب حقشناسم

ز سر تا قدم شوق خدمتگزاری

سخن رفت ز اندازه بیرون اگرچه

بیسکدم زدم طرح این خامکاری

دعا را بعذر آورم تا ملایک

بامداد آمین نمایند یاری

فلک تا بحکم شنهشاه گیتی

زند مهر بر نامهٔ کامکاری

رساناد پروانه دار سعادت

بمهر تو پروانهٔ بختیاری

چهان‌گر بساط فلک در نوردد

تو مانی ز چرخ برین یادگاری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی