گنجور

 
طالب آملی

زدست ابر خروش و زجور باران داد

کداز شکنجهٔ این هردو خسته جان ماندم

بکنج غمکده باصد هزار بال ز شوق

چو تیر بی پر در خانهٔ کمان ماندم

ترشح مژهٔ ابربست بر من راه

چنانکه پابگل از گردآشیان ماندم

زکوچه بندی سیل و زقلعه سازی ابر

کبوتری شده در برج غم نهان ماندم

ره خزیدن و پرواز بسته دیدم از آن

چو مرغ ومار بسوراخ و آشیان ماندم

چنانکه بلبل ماند جدا ز باغ بهشت

جدا زمجلس خاص خدایگان ماندم

سه‌روز رفت که محروم بادو عالم شوق

ز فیض کرنش نواب کامران ماندم

چو مرغ سویش صدره زدم در پرواز

دگر زبال و پرتر در آشیان ماندم

گهرشناسا، دریا کفا، گمان نبری

دراین سه‌روزه که من دور ز آستان ماندم

لوند مشربی و کاهلیم رهزن بود

بکنج غم‌کده حاشا زروی آن ماندم

بخاکپای توکان آبروی سوگندست

که من به هند بذوق تو قدردان ماندم

چه هند بلکه سرماندنم بدهر نبود

ترا بدیدم و ناچار در جهان ماندم

هزارسال بمان همچو گل شکفته و شاد

که من بیوی تو درگلشن زمان ماندم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
صائب

اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم

گمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم

به بازگشت رفیقان امیدها دارم

اگر چه خفته به دنبال کاروان ماندم

به بوی وصل گل از آشیان سفر کردم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه