گنجور

 
طالب آملی

دوست ناید بر سر آزردنم بار دگر

گر بداند رغبتم هر دم بآزار دگر

درکمند عشق بی‌زنهار عاجز مانده‌ام

هست هر مو بر تنم انگشت زنهار دگر

نیست بیرون شد نگاهم راز باغ حسن یار

بلبل شوقم نداند راه گلزار دگر

با رفیق درد او تا گشته‌ام در عشق یار

آیدم در دیده هر یار دگر بار دگر

جنس نایاب دلم هر مشتری را باب نیست

گوهرم جز دوست نشناسد خریدار دگر

میکنم عرض متاع خویش در بازار دوست

کز تنک روئی ندارم روی بازار دگر

بس بود آزاده را خار تعلق سنگ راه

گو میفکن دست حسرت در رهم خار دگر

گر بداند مشربم با من نورزد غیر لطف

آنکه می‌آزردم هر دم بآزار دگر

تا نمی‌آرد بلب جانم نمی‌جنبد ز جای

آسمان را در شب هجر است رفتار دگر

حال دل می‌بینم و بر خود ترحم میکنم

همچو بیماری که بیند رنج بیمار دگر

جز دل من جای دیگر دل بزلف یار نیست

بر نتابد ظرف این زندان گرفتار دگر

دود دل کافیست با چرخ کبودم کار نیست

بر نمی‌تابد سر من بار دستار دگر

آنکه رفت از خویشتن باری ببوی زلف دوست

بیوفا دانش اگر آید بخود بار دگر

نیست عالم منحصر «طالب» تحیر بهر چیست

گر نباشد ربع مسکون چار دیوار دگر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی