گنجور

 
طالب آملی

شهدلبش که هست ز جان بیشتر لذیذ

شکر مگو که نیست شکر اینقدر لذیذ

از بس نظر بلعل لب یار کرده‌ام

چشم تر شده است چو بادام تر لذیذ

بعد از فنا بکام هما استخوان من

باشد بیاد لعل تو چون نیشکر لذیذ

ما بارها ز ساغر جمشید و جام جم

می‌خورده‌ایم نیست چو خون جگر لذیذ

سختی کند بخلق گوارا ترا که آب

تا میخورد بسنگ شود بیشتر لذیذ

«طالب» محیط تشنه لبی را صدف منم

نبود ز تلخ کامیم آب گهر لذیذ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی