گنجور

 
طالب آملی

مست شوقم هر دم از مستی شرابم میبرد

وز صدای آبشار دیده خوابم میبرد

اینچنین کز اشک مژگان میکنم هر لحظه پاک

گر فشارم آستین خویش آبم میبرد

از گلاب عارضت هرگه که میآیم بهوش

چون ترا می‌بینم هردم اضطرابم میبرد

آن خسم کز ضعف چون افتم به بحر اضطراب

برکنار از لاغری موج سرابم میبرد

«طالب» از بس ناتوان جسم چو میکردم شهید

آب تیغ یار مانند حبابم میبرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی