گنجور

 
طالب آملی

هردم فلک غمی بسلام من آورد

زهری به تلخ کردن کام من آورد

هر بار عشرتی که رسد از بهار فیض

بوی مصیبتی بمشام من آورد

هر غم که صبح ماتمیان را کند وداع

شبگیر کرده روی بشام من آورد

هر باده‌ئی کز آن نبود جان‌کنداز تر

دور سپهر تحفه بجام من آورد

پیک عدم کجاست کز این پیکر وجود

پروانهٔ نجات بنام من آورد

گر فی‌المثل غمی شود آوارهٔ دیار

جذب محبتش بمقام من آورد

سوزد زبانش درسخن آتشین چو شمع

بیچاره قاصدی که پیام من آورد

«طالب» ز دانه ریزی نطقم عجب مدار

گر طایران قدس بدام من آورد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی