گنجور

 
طالب آملی

مرا بوعدهٔ جنت فریب نتوان داد

که تشنه‌ام بسرابم شکیب نتوان داد

ز نخل او ثمر جلوه چیده‌ام همه عمر

بمیوه‌های بهشتم فریب نتوان داد

دلا چوکار گذشت از درآ بدرد بساز

که نبض مرده بدست طبیب نتوان داد

بده که غم نه متاعی بود که درقیمت

که نسیه‌ای بمن بی نصیب نتوان داد

حدیث گوشهٔ میخانه بس دلم خون کرد

وطن همیشه بیاد غریب نتوان داد

کسیکه خستهٔ بستان غبغب یار است

تسلی دلش از نارو سیب نتوان داد

تو بوی‌گل نگر از زخم خاردیده بپوش

که ترک یار ز جور رقیب نتوان داد

اگر صغیر منت گوش رو شود دانی

که دل بزمزمهٔ عندلیب نتوان داد

بلفظ جانب معنی مده ز کف «طالب»

که حسن اگر نبود دل بزیب نتوان داد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی