گنجور

 
طالب آملی

از خون دلم تیغ جفا زنگ بر آرد

ور آه کشم آینه‌ها زنگ برآرد

فصلی است که چون آینه از عکس خط یار

خورشید درین آب و هوا زنگ برآرد

گر چهره در آئینهٔ فولاد گشائیم

در دم زاثر سردی ما زنگ برآرد

آب سخن از بسکه فزون گشت عجب نیست

گر تیغ زبان شعرا زنگ برآرد

بر کف ز دم گرم و نم گریهٔ «طالب»

یا آب شود آینه یا زنگ برآرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی