گنجور

 
طالب آملی

منم کز هرطرف دردی دلم را پیش میآید

بهرجا پای راحت می‌نهم برنیش میآید

بکویش‌هرکه‌را درخاک‌وخون‌افتاده‌می‌بینم

زروی پیش‌بینی گریه‌ام برخویش میآید

بعالم هست شهری نام او معمورهٔ همت

که آنجا پادشاه‌گر میرود درویش میآید

سپهرا سرد مهری تا بکی کافر نهایم آخر

مسلمان با برهمن گرم‌تر زین بیش میآید

ز جور شحنهٔ هجران دل آزردهٔئی دارم

که صدمنزل باستقبال درد خویش میآید

دل زندانیم درقید هجران گشته بی قوت

چنان‌کز دیده‌تامژگان بصد تشویش میآید

طبیب عشق بازت میچشاند تلخ داروئی

مخور «طالب» کزین «جدوار» بوی نیش میآید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی