بهار شد لب خمیازه دوختن دارد
همیشه میزدن و بر فروختن دارد
جراحتی که دعاگوی دست و تیغ تو نیست
لبش بسوزن الماس دوختن دارد
اگر دلست و گر دین در این شکفته بهار
بنیم سیر گلستان فروختن دارد
ستارهٔئی که طلوعش بود بشام فراق
اگر ستارهٔ بخت است سوختن دارد
بچشم «طالب» گو در شو دکان مگشای
هر آنکه میل جواهر فروختن دارد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.