بهار شد لب خمیازه دوختن دارد
همیشه میزدن و بر فروختن دارد
جراحتی که دعاگوی دست و تیغ تو نیست
لبش بسوزن الماس دوختن دارد
اگر دلست و گر دین در این شکفته بهار
بنیم سیر گلستان فروختن دارد
ستارهٔئی که طلوعش بود بشام فراق
اگر ستارهٔ بخت است سوختن دارد
بچشم «طالب» گو در شو دکان مگشای
هر آنکه میل جواهر فروختن دارد