گنجور

 
طالب آملی

شب که لبم آشنای آن کف پا بود

باعث حرمان بوسه رنگ حنا بود

شوق بمحمل رسید کز مدد بخت

ناقهٔ تمکین جرس تمام صدا بود

شاهد مقصود رخ نمود که تا صبح

دامن پاک اثر بدست دعا بود

صورت حال که می‌نگاشت کز آن زلف

خامهٔ موئی بدست باد صبا بود

باغ سحر فیض روح داشت نسیمش

وه چه بلاگلشنی خوش آب و هوا بود

لاله صفت خون چکان ز خاک برآمد

ریشهٔ این نخل غالباً رگ ما بود

در دلش آخر اثر نمود محبت

بخت رسا گر نبود ناله رسا بود

راه که برکشتگان فتاد که امشب

نقش قدم شمع تربت شهدا بود

نازده نیرنگ حسن بر ورق رشگ

صورت مجنون عشق سلسله خا بود

بسکه عنان گرم داشت شوخی «طالب»

آنچه بخاطر نمی‌رسید حیا بود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی