گنجور

 
طالب آملی

در سر خمار غم ز شراب شبانه ماند

عشرت سفر گزید ومصیبت بخانه‌ماند

چندان گریستم که بعمری پس‌از وفات

گلبانگ هایهای بگوش زمانه ماند

منصوبهٔ وصال میسر نشد دریغ

شطرنج عشقبازی ما غایبانه ماند

درداکه دست ومنقب اندیشه شد زکار

ناسفته گنجهای گهر در خزانه ماند

برشاخ سدره بال فشان‌شد تذرو روح

مشتی پر شکسته درین آشیانه ماند

جان در لباس بوسه وداع لبم نمود

وانکه بیادگار برآن آستانه ماند

در همعنانی تو ز دست نسیم گل

بر توسن صبا اثر تازیانه ماند

مشاطه‌چون‌نسیم‌ختن‌غوطه‌زد بمشک

تاری مگر زموی تودردست شانه ماند

تاشد زبان خامهٔ « طالب » سخن سرای

صد بلبل بلند صفیر از ترانه ماند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی