گنجور

 
طالب آملی

ای بسویت عقل را انداز ها

در هوایت هوش را پرواز ها

آتشم در پردهٔ دل زن که هست

سوز ها را نسبتی با ساز ها

طوف اهل کعبه دیدی هان به بین

گرد چشمانش طواف ناز ها

بردم‌ام در کشور زلفی بسر

مو بمویم دیده دست انداز ها

گرچه نی بایست ما را نی پری

می کنیمش گرد سر پرواز ها

مطرب و بلبل‌همیشان نسبت است

ساز ها خویشند با آواز ها

گرد غم سعد فغانم شد بلی

سرمه را جنگست با آواز ها

پرده چون مستی براندازد ز دل

بر زبانها بیخود آید راز ها

تا هوا گیرد سوی ما آن تذرو

شاهبازان نظر پرواز ها

در نزاکت خانهٔ چشمان یار

ناز ها دارند برهم ناز ها

«طالب» از چشم و لب آن فتنه گشت

سحر ها همسایه با اعجاز ها

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی