گنجور

 
طالب آملی

هم طرب رامی بساغر شد چو زهر مار تلخ

هم نهال زندگی را برگ تلخ و بار تلخ

عمرها عمر شراب کهنه را ماند که هست

اولش بسیار شیرین آخرش بسیار تلخ

هر گزت شیرین نمیبردم گمان این شهد عشق

تلخ میدانستمت اما نه اینمقدار تلخ

تلخ گوئی بسکه بپسندند شیرین مشربان

سودمند افتد چو باشد شربت بیمار تلخ

زهر غم هر بار شیرین «طالب» آمد در مذاق

بسکه از ما ناگواری دید گشت این بار تلخ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی