گنجور

 
طالب آملی

وه چه می بود اینکه از لب تا جگر گاهم بسوخت

غافلم آتش بجان افکند و آگاهم بسوخت

عشق هربار از ترحم نیم سوزم می‌گذاشت

گرد او گردم که این نوبت بدل خواهم بسوخت

عشق او آتش بخرمن زد نه تنها سوختم

از علایق هرچه بامن بود همراهم بسوخت

تن بآب و آتش افکندم ز ناشایستگی

آب رو برتافت آتش هم باکراهم بسوخت

دوش برقی از دلم در مزرع گردون فتاد

آنچنان برقی که دل برخرمن ماهم بسوخت

دوست را روی سخن «طالب» چودیدم سوی غیر

کوه آتش گشت غیرت چون پر کاهم بسوخت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی