گنجور

 
طالب آملی

درسینه مرا مهر و ترا کینه عزیز است

آری چه عجب همدم دیرینه عزیزاست

بستم ره دود دل از آن عارض پر نور

چون آه کشم جانب آئینه عزیزاست

چون عشق ز بیطاقتیم یافت خبر گفت

رو روکه مرا داغ و ترا سینه عزیزاست

بر خویش نمدپوشم از سردی ایام

در موسم دی خرفهٔ پشمینه عزیزاست

گنجیست ز گوهر دل غواص تو « طالب »

خالی نکنش زود که گنجینه عزیز است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی