گنجور

 
طالب آملی

می بسر می‌رقصدم سر بر گریبان دل بدست

عشرتی زینگونه می‌آید بلی مشکل بدست

این ز راه مغز در شور است و آن از روی پوست

زین سبب عارف بدل می‌رقصد و عاقل بدست

کشتهٔ او شرم می‌دارد که بهر انتقام

در صف محشر در آید دامن قاتل بدست

دل بدست غم گرفتار است در بیم و امید

چون کتابی را که گیرد مست لایعقل بدست

بی غم هجران نیابی بهره‌ئی از وصل دوست

تا نکارد دانه دهقان ناورد حاصل بدست

نقد وصل و نقد جان را جای در یک مشت نیست

کاشکی مجنون نیارد دامن محمل بدست

تا چه کاخ نظم سامان می‌دهد «طالب» که باز

از خمیر گوهر خورشید دارد دل بدست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی