طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۴

می بسر می‌رقصدم سر بر گریبان دل بدست

عشرتی زینگونه می‌آید بلی مشکل بدست

این ز راه مغز در شور است و آن از روی پوست

زین سبب عارف بدل می‌رقصد و عاقل بدست

کشتهٔ او شرم می‌دارد که بهر انتقام

در صف محشر در آید دامن قاتل بدست

دل بدست غم گرفتار است در بیم و امید

چون کتابی را که گیرد مست لایعقل بدست

بی غم هجران نیابی بهره‌ئی از وصل دوست

تا نکارد دانه دهقان ناورد حاصل بدست

نقد وصل و نقد جان را جای در یک مشت نیست

کاشکی مجنون نیارد دامن محمل بدست

تا چه کاخ نظم سامان می‌دهد «طالب» که باز

از خمیر گوهر خورشید دارد دل بدست