چشم گویای تو با ما بزبان گستاخ است
این غزلیست که با شیر دلان گستاخ است
کوهکن دل گله از چشم و زبان آورداست
هر که گویاست بخاموش لبان گستاخ است
حذر از چشم تو شرطست که آن فتنهٔ مست
طفل شوخیست که با پیر و جوان گستاخ است
راه چپ کن که در این کوچه ز بیدادکسان
دادخواهیست که دستش بعنان گستاخ است
شعله با خار و خس خشک بود چون گستاخ
با دلم تاب و تب عشق چنان گستاخ است
من بصد دست بدامانش برآویزم لیک
پیر گردید مرا بخت جوان گستاخ است
گه سلاحش مژه «طالب» گهی ابروست کمان
ترک را دست بشمشیر و کمان گستاخ است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.