چشم گویای تو با ما بزبان گستاخ است
این غزلیست که با شیر دلان گستاخ است
کوهکن دل گله از چشم و زبان آورداست
هر که گویاست بخاموش لبان گستاخ است
حذر از چشم تو شرطست که آن فتنهٔ مست
طفل شوخیست که با پیر و جوان گستاخ است
راه چپ کن که در این کوچه ز بیدادکسان
دادخواهیست که دستش بعنان گستاخ است
شعله با خار و خس خشک بود چون گستاخ
با دلم تاب و تب عشق چنان گستاخ است
من بصد دست بدامانش برآویزم لیک
پیر گردید مرا بخت جوان گستاخ است
گه سلاحش مژه «طالب» گهی ابروست کمان
ترک را دست بشمشیر و کمان گستاخ است