گنجور

 
طالب آملی

تا کی ز بیم خوی تو دزدم نگاه را

در سینهٔ نفس شکنم تیر آه را

لذت شناس درد توهم چاشنی گرفت

خونابهٔ سیاست و شهد گناه را

نازم بشمع‌روی تو کز شعله‌های حسن

گلگونه عذار دهد مهر و ماه را

بر مزرعی که قطره زند ابر گریه‌ام

مژگان مثال برگ نروید گیاه را

«طالب» بکوش در طلب کام خویشتن

تا کی بهانه سازی بخت سیاه را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی