تا کی ز بیم خوی تو دزدم نگاه را
در سینهٔ نفس شکنم تیر آه را
لذت شناس درد توهم چاشنی گرفت
خونابهٔ سیاست و شهد گناه را
نازم بشمعروی تو کز شعلههای حسن
گلگونه عذار دهد مهر و ماه را
بر مزرعی که قطره زند ابر گریهام
مژگان مثال برگ نروید گیاه را
«طالب» بکوش در طلب کام خویشتن
تا کی بهانه سازی بخت سیاه را