گنجور

 
طالب آملی

بی‌تو در سینه دل بزندانست

جان بر لب رسیده مهمانست

ساکنان سواد زلف ترا

قوت روح از شمیم ریحانست

مور خط کز لب تو خاتم یافت

پنجه در پنجهٔ سلیمانست

در خیال لب تو بس که مرا

جان گدازان و جسم کاهانست

تنم آید برون از آن روزن

که سر رشتهٔ گریبانست

می‌خورد خون خویش بی لب یار

بر سبو جذب باده بهتانست

طایزان هوای عشق ترا

رشک بر حال مرغ بریانست

وه چه نخلی که خار عشق ترا

کار با دیده همچو مژگانست

در شب فتنه خیز طرهٔ تو

خواب آسودگی پریشانست

اشک شاهد بود که چشم مرا

سرمه در حقهٔ نمکدانست

خود بگلخن خزیده‌ام ورنه

عالم از گریه‌ام گلستانست

رحم را از چه نیست در روی جای

گر دل کافرت مسلمانست

چشم بر راه دوست می‌داند

که بهین سرمه گرد دامانست

خامهٔ «طالب» است اینکه نوا

می‌زند یا هزار دستانست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی