گنجور

 
طالب آملی

ناروا نقدی که در دست گل است

گر بسنجی خونبهای بلبل است

وصل در طالع پس از چندین فراق

عاشقان را ز آنسوی دریا پل است

آنکه زهرش نوشداروی صباست

عقرب زلف است و ما را کاکل است

با رخ و زلف تو سامان بهشت

دامنی گل آستینی سنبل است

«طالب» آئین ترنم تازه ساخت

چون نسازد (عندلیب آمل) است

کیست ممدوحش گلستان خاطری

کش صریر خامه بانگ بلبل است

انکه از جوش می ادراک او

هفت مینای فلک در قلقل است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی