گنجور

 
طالب آملی

غم زلف تو خورده‌ام ز آن روی

شانه وش میکنم خلال بموی

مژه‌ام خشک چون شود که مراست

لب چشمی نمونهٔ لب جوی

رشته سان در کشاکشم دارند

دل ز یکسوی و دیده از یکسوی

دارم از شوق گریه کاسه چشم

پر و خالی چو کاسهٔ زانوی

بخت ما سرمه است و ما چشمیم

یا همی وسمه است بر ابروی

وادی گرم شوق و پای مژه

صفحه آتشست و خامهٔ موی

ایکه بوی گلت ز جا برداشت

سبزهٔ زآن چمن بچین و بیوی

بندهٔ غیرتم که کرده لقب

دل بیدرد را گل بی‌بوی

مشورت پیشه‌کن که بی‌خطراست

مرد خود رأی چون گل خودروی

عمرها شد که زنده‌ایم بنام

راست مانند آب رفته ز جوی

سفته شد همچو گوهر از نفسم

گریهای گره شده بگلوی

نتوان‌شان ز هم جدا کردن

دل و غم راست، نسبت زن و شوی

از نشانهای بوسهٔ نفسم

آسمان شاهدیست آبله روی

هر شکنج مقوسم به جبین

ابروی غیرتیست ریخته موی

بسکه خوردیم زخم برسر زخم

خون بها صرف شد بمزد رفوی

کوی گلشنی است رنگ آمیز

«طالبش» بلبل پریشان گوی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی