گنجور

 
طالب آملی

مگر دارم ز عکس روی او در سینه آئینه

که می‌ریزد سرشک از دیده‌ام آئینهٔ آئینه

نمد آئینه ترکیب را پرنور می‌دارد

نپروردم عبث در خرقهٔ پشمینه آئینه

بیا ساقی ز عکس خود تماشای مه نو کن

که در خم بسته اینک باده دیرینه آئینه

شدم آئینه در مهرت گمان کین مبر بامن

محالست اینکه بنماید قبول کینه آئینه

چو در آئینه بینم گونهٔ رخسار خود «طالب»

ز نقد چهرهٔ زردم شود گنجینه آئینه

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی