گنجور

 
طالب آملی

خدایا مست لطفم جرعهٔ زهر عتابم ده

پُرم زآسودگی سیماب‌واری اضطرابم ده

جراحتگاه کبکم رخت برمنقار بازم‌کش

گریبان تذروم جلوه در چنگ عقابم ده

زخیل نالهٔ دوزخ عنانم فوجها دادی

سواری چند هم از گریه دریا رکابم ده

ستان افتادنم بر بستر راحت مکرر شد

بیا از زلف محنت یکدو افعی پیچ و تابم ده

یکی طفل دبستان‌زادم شخص محبت را

چو می‌بینی که بازیگوش عیشم گوشتابم ده

خس و خار از توسیرابند و من لب تشنهٔ رحمت

مراهم مشت خاری فرض کن وز جلوه آبم ده

نخست از نور خویشم صاحب یکذره پرتو کن

پس انگه جلوه در میدان ماه و آفتابم ده

نمودم داغدار و سیمیا را در تهی بودن

باین بخت آشنای جلوه در بزم سرابم ده

بهر موئیش چندین گریه دارم در گلو «طالب»

گر انبار سرشکم تکیه بر دوش سحابم ده

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی