رخ برفروز و غاشیه بردوش ماه نه
خورشید را ز حسن چراغی براه نه
تا دجلهها روان شود از خون قدسیان
تیغ از اجل بگیر و بدست نگاه نه
ای غم چه میشود ز تو کم خون دل بریز
و آنگه کنه بگردن بخت سیاه نه
تاکی کشد دلا مژه خمیازه برسرشک
این گل بچین و در بغل آن گیاه نه
غم موکشان شبی بردت گر بکوی دوست
تا صبحدم مدار دل آنجا به آه نه
از جور حسن ایمه کنعان نهال زار
این دردهم بپهلوی اندوه چاه نه
ایدل نهان زغیر چو بوسی زمیندوست
لختی زجان نشانه برآن بوسه گاه نه
«طالب» عنان بتوسن دل داده تا بچند
آنسوی ره روی قدمی هم براه نه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.