گنجور

 
طالب آملی

هلاک فقرم و سامان روز مره او

هزار بره بقربان نیم تره او

در آ، بملک قناعت که فیض می‌بارد

زبوم ودشت و بیابان و کوه و دره او

دلا ز مشعلهٔ عشق بر فروز چراغ

که هست عطسهٔ خورشید ذره ذره او

بعقل تیره در عیش بسته‌ایم بیا

که بی‌کلید شود باز قفل و پره او

مناز گو زکریا بصبر خویش که نیست

نفس کشیدن ما کم ز ذکر اره او

وجود پیر سپهر است و آن عصا و نگر

یکیست منطقهٔ او یکی مجرهٔ او

جبین (شاه جهانگیر) هر که «طالب» دید

شود معاینه‌اش کایزدیست فره او

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی