هلاک فقرم و سامان روز مره او
هزار بره بقربان نیم تره او
در آ، بملک قناعت که فیض میبارد
زبوم ودشت و بیابان و کوه و دره او
دلا ز مشعلهٔ عشق بر فروز چراغ
که هست عطسهٔ خورشید ذره ذره او
بعقل تیره در عیش بستهایم بیا
که بیکلید شود باز قفل و پره او
مناز گو زکریا بصبر خویش که نیست
نفس کشیدن ما کم ز ذکر اره او
وجود پیر سپهر است و آن عصا و نگر
یکیست منطقهٔ او یکی مجرهٔ او
جبین (شاه جهانگیر) هر که «طالب» دید
شود معاینهاش کایزدیست فره او