گنجور

 
طالب آملی

بیگانه می‌نمایم از آن انجمن برون

زآن‌سان که عندلیب بهار از چمن برون

برعکس گشته کار جهان ورنه کی رواست

بیرونیان در انجمن وصل و من برون

اینست اگر مروت ابنای روزگار

زود آ که عندلیب کند از چمن برون

چون شیشه در برابر شمع از کمال ضعف

رنگ شراب دل دهم از پیرهن برون

هرگه زکوة حسن دهی ساکنان خاک

دست غبار گشته کنند از کفن برون

بیرون شدم بمصلحت از بزم یار دوش

اما به تلخی که رود جان ز تن برون

پاس نفس بدار که ناید بدست باز

هر گوهر حدیث که رفت از دهن برون

گر نیست غنچه از دهن تنگ از چه روی

آغشتهٔ نسیم گل آید سخن برون

«طالب» بتار زلف سیه زآن چهٔ ذقن

یوسف توان کشید بمشکین رسن برون

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی