گنجور

 
طالب آملی

چون کلک تو لاغر تن و فربه سخنم من

آن مرغ که گوهر بودش بیضه منم من

گردون ز تنور جگر مغرب و مشرق

بس قرص برآرد که کناری شکنم من

گویند اگر مشتری جنس وفا کیست

از گور من آواز برآید که منم من

دریا فکند تخته بساحل عجبی نیست

گر لخت دلی از مژه بیرون فکنم من

هر لخت جگر بر مژه‌ام نافه مشکیست

پر فیض تر از ناف غزال ختنم من

طوقست مرا تیغ و حمایل کفن چاک

منت کش گردون پی تیغ و کفنم من

«طالب» نکزی از پس مرگم لب افسوس

کاندر کفن آسوده تر از پیرهنم من

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی