گنجور

 
طالب آملی

چون صبا در رفتن استعجال کن

بوی گل می‌آید استقبال کن

تا بود خارخشن سنجاب چیست

این بساط بزم را پامال کن

با قفس اندیشهٔ پرواز چیست

مرغ دل را بی‌پر و بی‌بال کن

شوق مشتاقان بسنج و رقص گیر

وجد بیتابی به بین و حال کن

دم زدنماریست از زهرش بترس

خامشی گنجیست خود را لال کن

اینکه در ملک قناعت حاکمی

می‌کنی گر باری استقلال کن

سبزهٔ خطی چو یابی وجد گیر

نقطه خالی چو بینی حال کن

هرکجا آهوی چشمی بنگری

چون سگان تازیش دنبال کن

درد او «طالب» اکابر مشربست

چون ز دورش بینی استقبال کن

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی