گنجور

 
طالب آملی

مرد عشقم آشتی با تلخ و شیرین کرده‌ام

هرکه دشنام صریحم داد تحسین کرده‌ام

هیچگه ننموده برعکس مراد خصم کار

او دعای بد، من دلخسته آمین کرده‌ام

مستی من کی بود چون نشاء سرشار یار

او بساغر من بسیلی چهره رنگین کرده‌ام

رسته از خاکم حنای تر چو سنبل شاخ شاخ

در لحد چون یاد آن پای نگارین کرده‌ام

آسمان دزدیده سر در جوش سیمین زبیم

چون کمند عنبرین آه پرچین کرده‌ام

کی فتد باگور یا خشت لحد کارم که من

خشت خم در گوشه میخانه بالین کرده‌ام

می‌گران قدر سبکروحیست منهم خویش را

از سبکروحی بچشم خلق سنگین کرده‌ام

هرکسی برعزم رزمی توسنی بنموده زین

در عزای نفس منهم توسنی زین کرده‌ام

چو نعلم رسمست خونین کردن از بهر شگون

آه را از قطرهای اشک خونین کرده‌ام

بسکه شب نالیده‌ام از تلخی غمهای هجر

مرگ را در دیده‌ها چون خواب شیرین کرده‌ام

خس بزیر سربلند آید مراکز ضعف تن

سالها بر خاک آن ره سایه بالین کرده‌ام

عشق خونم خورده من خاکش بلب مالیده‌ام

او بمن آن کرده «طالب» من باو این کرده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی