گنجور

 
طالب آملی

به‌که چشم از رخ این فطرت دون درپوشم

پردهٔئی آرم و بر عقل زبون در پوشم

کسوت مستیم از روی خرد گشته کهن

بازگردانم و از روی جنون در پوشم

چند افسرده زیم بوسهٔ جامی که بذوق

کسوت شعله ز بیرون و درون در پوشم

چرخ طاسی است نگون شهد بماز هرچکان

بچه افسوس سر این طاس نگون در پوشم

چون بدوش افکنم این خرقهٔ افکنده بدور

جامهٔ کنده و انداخته چون در پوشم

پنجهٔ رنگ رزم نیست مدد کار دریغ

که کبود و سیهی بهر شگون در پوشم

هردو دستم بسراست از غم او نتوانم

که بتن پیرهن صبر و سکون در پوشم

مرده‌ام در غم آن زلف سیه شاید اگر

بوصیت کفن غالیه گون در پوشم

برسد عطر لباسش بمشامم «طالب»

گر بتن پیرهن از بهر ..... دریوشم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی