طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۶

به‌که چشم از رخ این فطرت دون درپوشم

پردهٔئی آرم و بر عقل زبون در پوشم

کسوت مستیم از روی خرد گشته کهن

بازگردانم و از روی جنون در پوشم

چند افسرده زیم بوسهٔ جامی که بذوق

کسوت شعله ز بیرون و درون در پوشم

چرخ طاسی است نگون شهد بماز هرچکان

بچه افسوس سر این طاس نگون در پوشم

چون بدوش افکنم این خرقهٔ افکنده بدور

جامهٔ کنده و انداخته چون در پوشم

پنجهٔ رنگ رزم نیست مدد کار دریغ

که کبود و سیهی بهر شگون در پوشم

هردو دستم بسراست از غم او نتوانم

که بتن پیرهن صبر و سکون در پوشم

مرده‌ام در غم آن زلف سیه شاید اگر

بوصیت کفن غالیه گون در پوشم

برسد عطر لباسش بمشامم «طالب»

گر بتن پیرهن از بهر ..... دریوشم