گنجور

 
طالب آملی

هرگه بکوچه نعمت تو باز می‌خورم

افسوسها ز طالع ناساز می‌خورم

با نعمت وصال تو گر نعمت بهشت

آرند سوی ما بسر ناز می‌خورم

خون می‌خوریم غنچه‌صفت و انگهی زبیم

پنهان ز چشم مردم غماز می‌خورم

زآن دم نمی‌زنیم که از گرمی نفس

در گرمی سخن غم دمساز می‌خورم

گرهست جذبه‌ئی بمیان ما و عشق را

در چار سوی حسن بهم باز می‌خورم

دایم ببزم نطق چو «طالب» زاعتقاد

ساغر بیاد (عارف شیراز ) می‌خورم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی