گنجور

 
طالب آملی

هرگز ره نظاره بسویت نیافتم

پیراهن تو گشتم و بویت نیافتم

بودم اگرچه گلشن حسن ترا نسیم

هرگز شمیم از گل رویت نیافتم

امشب تمام عشوه‌تری ناز کن که دوش

این نشئه را ز جام و سبویت نیافتم

شوقم بر آستان تو سقای آبروست

خود گرچه ره بکعبهٔ کویت نیافتم

با صدهزار شعله شدم همزبان چو شمع

یک شعله را بگرمی خویت نیافتم

جستم چو «طالب» از همه گلها حساب حسن

در هیچ گل صباحت رویت نیافتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی