دمی در طالعم هشیارئی نیست
چو خواب محنتم بیدارئی نیست
از آن بر سبحه می پیچم گروار
که در کف طرهٔ زنارئی نیست
ز بیم فتنه از ساغر مپرهیز
که بی می نشاء هموارئی نیست
زمانی نیست کز تلخابهٔ اشک
نصیب ساغرم سرشارئی نیست
بجان دادن شتاب آئین عشق است
تأمل خالی از خود دارئی نیست
برو ناصح که ما نازک دلان را
نصیحت کم ز خنجر دارئی نیست
دکان بر بند عیسی کاندرین عهد
مسیحائی کم از بیطارئی نیست
اجل آب دهان بر رویم افکند
مرا چون دید زخم کارئی نیست
هوس رنگین دکانداریست اما
دکانش بی متاع خوارئی نیست
بتان را طرفه اعجاریست «طالب»
که در آزارشان بی زارئی نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.