طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

دمی در طالعم هشیارئی نیست

چو خواب محنتم بیدارئی نیست

از آن بر سبحه می پیچم گروار

که در کف طرهٔ زنارئی نیست

ز بیم فتنه از ساغر مپرهیز

که بی می نشاء هموارئی نیست

زمانی نیست کز تلخابهٔ اشک

نصیب ساغرم سرشارئی نیست

بجان دادن شتاب آئین عشق است

تأمل خالی از خود دارئی نیست

برو ناصح که ما نازک دلان را

نصیحت کم ز خنجر دارئی نیست

دکان بر بند عیسی کاندرین عهد

مسیحائی کم از بیطارئی نیست

اجل آب دهان بر رویم افکند

مرا چون دید زخم کارئی نیست

هوس رنگین دکانداریست اما

دکانش بی متاع خوارئی نیست

بتان را طرفه اعجاریست «طالب»

که در آزارشان بی زارئی نیست