گنجور

 
طالب آملی

چو در جریدهٔ اعمال خود نظاره کنم

هر آن ورق که ز عصیان تهی است پاره کنم

پلنگ خاصیت افتاده‌ایم زآن شب و روز

ستیزه با فلک و جنگ با ستاره کنم

اگرچه شیشهٔ ما از نسیم در خطر است

گمان مبر که شکایت ز سنگ خاره کنم

عجب که مجلس ما بی پیاله گرم شود

اگر حرارت خورشید را اجاره کنم

نه گلفروش بما ملتفت نه باده فروش

دماغ خشک و لب تشنه را چه چاره کنم

سرایت نفس ما رهش بگرداند

بیازگشتن اگر عمر را اشاره کنم

سخن چه ساده پسندند عارفان «طالب»

چه لازمست که من فکر استعاره کنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی