چو در جریدهٔ اعمال خود نظاره کنم
هر آن ورق که ز عصیان تهی است پاره کنم
پلنگ خاصیت افتادهایم زآن شب و روز
ستیزه با فلک و جنگ با ستاره کنم
اگرچه شیشهٔ ما از نسیم در خطر است
گمان مبر که شکایت ز سنگ خاره کنم
عجب که مجلس ما بی پیاله گرم شود
اگر حرارت خورشید را اجاره کنم
نه گلفروش بما ملتفت نه باده فروش
دماغ خشک و لب تشنه را چه چاره کنم
سرایت نفس ما رهش بگرداند
بیازگشتن اگر عمر را اشاره کنم
سخن چه ساده پسندند عارفان «طالب»
چه لازمست که من فکر استعاره کنم